حكيم ابوالقاسم فردوسى
1210
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بموبد چنين گفت كاين تاج و تخت * نيابد مگر مردم نيك بخت مبادا مرا پيشه جز راستى * كه بيدادى آرد همه كاستى ابا هر كسى راى ما آشتيست * ز پيكار كردن سر ما تهيست ز يزدان پذيرفتم اين تخت نو * همين روشن و مايه ور بخت نو شما نيز دلها بفرمان دهيد * بهر كار بر ما سپاسى نهيد از آزردن مردم پارسا * و ديگر كشيدن سر از پادشا سوم دور بودن ز چيز كسان * كه دودش بود سوى آن كس رسان كه درگاه و بىگه كسى را بسوخت * ببى مايه چيزى دلش برفروخت دگر هرچ در مردمى در خورد * مر آن را پذيرنده باشد خرد نباشد مرا با كسى داورى * اگر تاج جويد گر انگشترى كرا گوهر تن بود با نژاد * نگويد سخن با كسى جز بداد نباشد شما را جز از ايمنى * نيازد بكردار آهرمنى هر آن كس كه بشنيد گفتار شاه * همى آفرين خواند بر تاج و گاه برفتند شاد از بر تخت او * بسى آفرين بود بر بخت او سپهبد فرود آمد از تخت شاد * همه شب ز هرمز همى كرد ياد [ پوزش پدر خواستن خسرو ] چو پنهان شد آن چادر آبنوس * به گوش آمد از دور بانگ خروس جهانگير شد تا بنزد پدر * نهانش پر از درد و خسته جگر چو ديدش بناليد و بردش نماز * همى بود پيشش زمانى دراز به دو گفت كاى شاه بنا بختيار * ز نوشين روان در جهان يادگار تو دانى كه گر بودمى پشت تو * بسوزن نخستى سرانگشت تو نگر تا چه فرمايى اكنون مرا * غم آمد ترا دل پر از خون مرا گر ايدونك فرمان دهى بر درت * يكى بندهام پاسبان سرت نجويم كلاه و نخواهم سپاه * ببرم سر خويش در پيش شاه به دو گفت هرمزد اى پر خرد * همين روز سختى ز من بگذرد مرا نزد تو آرزو بد سه چيز * برين بر فزونى نخواهيم نيز يكى آنك شبگير هر بامداد * كنى گوش ما را بآواز شاد و ديگر سوارى ز گردنكشان * كه از رزم ديرينه دارد نشان بر من فرستى كه از كار زار * سخن گويد و كرده باشد شكار دگر آنك داننده مرد كهن * كه از شهر ياران گزارد سخن نوشته يكى دفتر آرد مرا * بدان درد و سختى سر آرد مرا سيم آرزوى آنك خال تواند * پرستنده و ناهمال تواند نبينند زين پس جهان را به چشم * بريشان برانى برين سوك خشم به دو گفت خسرو كه اى شهريار * مباد آنك بر چشم تو سوكوار نباشد و گر چه بود در نهان * كه بد خواه تو دور باد از جهان و ليكن نگه كن بروشن روان * كه بهرام چوبينه شد پهلوان سپاهست با او فزون از شمار * سواران و گردان خنجرگزار